تبليغاتX
طبیعت حقیقی یک قلب


کلیک نکن بی ادب + 18

 

 



طبیعت حقیقی یک قلب

جان بلا نکارد” از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت

که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.


او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری

با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.

 اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن ...................................



برای مشاهده متن به ادامه مطلب بروید

 

جان بلا نکارد” از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.


او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول “جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل” .

با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. “جان” بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد “جان” سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.

“جان” در خواست عکس کرد ولی با مخالفت “میس هالیس” رو به رو شد . به نظر “هالیس” اگر “جان” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت “جان” فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: ۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: “تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.”. بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر “جان ” به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

ادامه ماجرا را از زبان “جان ” بشنوید: ” زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام – موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت “ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟” بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود .

اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.

دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من “جان بلا نکارد” هستم وشما هم باید دوشیزه “می نل” باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت” فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بده. 


ارسال توسط mohammad amin |دسته:متن های عاشقانه,| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|طبیعت,حقیقی,یک,قلب, آرزوها,شیطونی,دل,دعا,ارزو,,سکوت,معذرت,عاشقی,عکس عاشقانه,جملات عاشقانه,متن عاشقانه,

بازديد : 92 مرتبه ارسال شده در شنبه 19 آذر 1390 |





دل آدما... شیشه نیست که روی آن " هــــــا " کنیم بعد با انگـــشت یه قــــلب بکشیم و وایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم و کیـــــف کنیم !!! رو شیشه نـــازک دل آدمـــا اگـــه قلبـــــــــی کشیدی باید مــــــــردونه پـــــــاش وایســــتی!! boy.loving2012@gmail.com yedune.2012@gmail.com
boy.loving2012@yahoo.com


72759920978042886215.gif

متن های عاشقانه
سیرم از زندگی
دوستت دارم
بهترینها
عکس های عاشقانه
گرافیکی
بهترینها
والیپر
کارت پستال
داستان و عکس زیبا

 من به غیر تو نخواهم چه بدانی چه ندانی ...!!!
 کاش باور داشتی
 خاقان دل...!!!
 یادت نره ... !!!
 خواسته ای از خدا

سه شنبه 19 ارديبهشت 1391
دوشنبه 8 اسفند 1390
سه شنبه 18 بهمن 1390

دوست دارم
نامه عاشقانه
خستهـ
دعا می کنم
دلبستن
تولدت مبارك
هر چه زیباست
دوستت دارم
هم دیگر
میدانم

براي تبادل لينک ابتدا ما رابا عنوان
کلیک نکن بی ادب + 18
لينک نماييد در صورت وجود لينک ما در سايت شما لينکتان به طور خودکار در سايت ما قرار ميگيرد


وبلاگ رايگان

وبلاگ آموزشي

چت روم

تبادل لینک (7)
تبادل لینک (7)
تبادل لینک (7)

افراد آنلاين : 0
بازديد امروز : 56
بازديد ديروز : 25
هفته گذشته : 634
ماه گذشته : 5008
سال گذشته : 19286
کل بازديد : 22902
کل مطالب :970
نظرات : 24
پيج رانک :
گوگل :

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

.: قدرت گرفته از اريسفا :.


وبلاگدهي

اريسفا

وبلاگ رايگان